تبليغاتX
دوره گرد

روزگارعجب داستانی دارد،در این کوتاهی مدت،همین تازگی ها؛طی یک اتفاق با دوستی آشنا شدم که هیچ ازاو نمیدانم واوهم!!!!

حتی اورا ندیدم ،حتی اورا نشینده ام.

البته در این دنیای مدرن این پدیده موضوع تازه ای نیست،اماجالب اینجاست که حتی در این دنیای مجاز هم اورا پیدا نکرده ام!!!

غرض از اینهمه کیبوردفرسایی چیست؟

این فکر به ذهنم متبادر شد که چگونه است این بشردوپا از فراسوی هیچ برای خودش همه چیز

می سازد وآنگاه که همه چیز دارد به هیچ می رسد؟

نکته اینجاست که در این دنیای گنگ به ظاهر بی برنامه!که همه با هم غریبند اما تکنولوژی آشنایی را می جویند،چه خوب می شد برگشتی به فطرت کرد،برگشتی به وژدان کرد!

چه خوب میشد اگر بجای اینهمه غریب بازی،غریب نوازی می آمدوبجای اینهمه آشنایانی که

نمی خواهند بازیگر باشند قصه دلدادگی را،دست غریب آشنا راگرفت!

اینهمه دشمنی،اینهمه بی وفایی،اینهمه غرور،اینهمه منیت،اینهمه شهوت بودن ،کاش وفقط ای کاش جایگاهش کمی متزلزل تراز این میشد در قلب خاکیمان!!!

کاش میشدتمام آنچه را که باید می دیدیم،باچشم دل؛هرآنچه باید می ساختیم از بتن اخلاق بود،

کاش کمی به اینهمه بی انسانی،اینهمه تهی مغزی می اندیشیدیم،کاش منتظر بودیم،کاش غریبه ها را دوست داشتیم.

گریه های غریبانه از دل غریب ،عاشقی غریب نواز میسازد!

کاش هر چه نوشتنی بود از غربت می نوشتم،از غریبی،از غریب...

بخاطر همه چیز ممنون،غریبه...

منعم نکن از گریه،حالاکه پریشونم       من همنفس ابرم،ازگریه نترسونم...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 23:40  توسط کوچه گرد  | 

این یک مصرع از یه شعر بود که یکی از دوستان تواوایل ماه رمضون برام فرستاد.

آدم مجنون حالیه!ماهم تو وادیه شوریدگی رفیقش شدیم!

تمام ماه رمضون بیچارم کرده این مصرع...

نه که تنها بحث شخصی باشه.خیلی کلی تر رابطه اشک با این زمونه وشرایط جامعه اس!!!!

راستی راستی اکه همه طرفین دوا اهل اشک بودن!اگه واسه اشکشون حرمت نگه میداشتن!

اگه از اینکه اشکشون خشک بشه می تر سیدن!

ماجرا چه جوری می شد!!!

این عصاره عشق که از دریچه چشم بیرون میاد چه حکمتی داره!!!

چه سری تو کاره وقتی اشکو توچشای دوست ودشمن می بینیِ

یه حال می شی؟

این کدوم سر از اسرار خداست؟

روز قدس وماه رمضون اومد ورفت.کی فکراشکای چشم غریبا بود!!!

فکر میکردم به این شعار:نه غزه!نه لبنان!جانم فدای ایران!!!

هرچی فکر کردم کدوم وطن پرستی همچین حرفی رو می تونه بزنه!به جایی نرسیدم!!!

کجای لوح حقوق بشر کوروش کبیر این حرفو زده!!!

ما ایرانیا چرا اینقدرجو گیر می شیم؟

چرا به خاطر یه موضوع حاشیه ای اصلو ول می کنیم!

بازم دلم هوای زهرا(س)رو کرد.بازم رفتم در خونه علی(ع) با اون همه غریب نوازی!

بازم دلم هوای روضه داره!هوای اشک!!تو برام روضه بخون فرهاد...

من دلم سخت گرفته اس ازاین مهمانخانه مهمان کش روزش تاریک...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 2:6  توسط کوچه گرد  | 

 

بامن راه نشین خیزوسوی میکده آی              تادرآن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم

مست بگذشتی وازحافظت اندیشه نبود         آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم

دراین روزگاری که هردم ازچپ وراست نامه ای،طوماری،دست نوشتی،برون از پرده می افتد.

نامه آقای نوری زاد رفیقان را حیرت زده ودشمنان رامسرور کرد.

هرچند ایشان توضیح آوردند که دیگر از این سیاست دشمن شاد نکردن خسته شده اند!!!

اما آنچه که خالی از لطف نیست نگاهی عمیق تر به نوشته ایشان است که می تواند راه گشا باشد.

امید است همه در صراط مستقیم علوی باشیم.

اما بعد:

1.پدر خطاب می کنم تورا...

(متبادر نشود ماجرای منافقین خلق وآیت ا...طالقانی)

گفته اید نمی گویم مقام معظم رهبری,نمی گویم مقام عظمای ولایت...

می گویم پدر!!!آقای نوری زاد همین اول تکلیف خودتان ومخاطبتان را مشخص کنید!در سالهای اولین هزاره سوم,نخ نما شده پدر گفتن!کهنه شده!بپذیرید.

شما که در جای جای نامه هر چه می خواهید می گویید پس سر چه کسی کلاه می گذارید؟

نامه نگاری پدر وپسر اسلوب مشخصی دارد که اصولش غیرقابل تغیر است!!!

حرمت کلمات را به احترام کلمه نگه دارید!!پدر در همه فرهنگها وازه مقدسیست!

2.گفتید:شورای نگهبان شما...نفوذ شما...همه ی آنچه که موجودیت حکومتی دارد شما...

آقای نوری زاد اگر به این اعتقاد بودید چرا تا بحال سکوت کردید!!!

گیریم این انتخابات اینگونه نمی شد،باز هم شما ساکت می ماندید؟

گفتید:بساط علوی ومهدوی که شما نشانمان دادید!!!!

هر کس شما را نشناسد می پندارد کودکی نوجوان هستید!!!شما به چه نیتی انقلاب کردید؟تمام این مباحث را از رهبر گرفتید؟پس امام کجای داستان شماست؟پس اعتقادات مذهبیتان کجاست؟

همه و همه را از رهبر گرفتید؟

پس آن سالها در کیهان از چه می نوشتید؟

گفتید:با خواست شما روحانیون بر مقدرات مسلط شدند!!!

چه می توان گفت به کسی که خود را به خواب زده!!!از تاریخ اول انقلاب نگاه کنید تا بحال ببینید کدام روحانی بیشتر سنگ تخصص گرایی به سینه زده!ببینید چه کسی همگان را به سیره عملی روح خدا دعوت کرده!!

چه کسی دقیق ترین علمی ترین وبروزترین وعملی ترین تصمیمات را گرفته!!!آیا حق است چشم به آفتاب ببندیم وسر در گریبان ناله از نبود ماه کنیم؟

4.گفتید :شریعتی.از صحنه رفت!!!آیا رهبری خواست شریعتی برود!شریعتی نباشد؟

نگاه کنید به قبل از انقلاب به آن جریانی که آتش تحجرش همه را کباب کرد!مگر همین مرد فرزانه نبود که آماج تهمت هاشد به خاطر نزدیکی به شریعتی؟مگر استاد مطهری ایشان را نهی نکردند؟

چشم را باز کنید!کدام یک از مراجع و متخصصان حوزه دین را امروز نزدیکتر به دانشگاه می بینید!!!!

ما دانشجویان یک رفیق داریم.آنهم همین رهبر است!!همین رهبر!

5.گفتید :در یک وعده ده ها نشریه بستیم!به خاطرنقد خودمان!!!

آقای نوری زاد.

هیچ کس ادعای معصومیت نکرده،مسلم است که ما در این تجربه مردم سالاری خطا هم کرده وخواهیم کرد واین از الزامات یک جریان نوپاست.

امامقدارآن مهم است کجا رهبر گفت به من نقد نکنید؟

کجا روزنامه حق گو به گله بسته شد؟از کدام می گویید؟

مثال بیاورید،ما زخم خورده ها هنوزم ترکش در بدن داریم!!!!!

چه کسی فریاد تحمل مخالفش!!!افراطیون را عقب می زند؟

تمام خوب وبد مسائل اجرایی را بعهده رهبر گذاشتن چه قدر حق گوییست!!!

درکدام منطق است رهبر برای بد کاری رئیس جمهور برآمده از رای مردم عذر خواهی کند؟

چقدر بگوید دلشکسته شدم،منزجر شدم وهزاران واژه تلخ دیگر در برابر بی خردی دوست نمایان؟

6.هرکس نداند شما می دانید که ایشان بارها ازاینکه به حضرات معصومین در جایگاه مثال حتی نزدیک شوند اعلام برائت کرده اند!اما راجع به شباهت وضع ما با حکومت علوی یا قیام حسینی!!!

این بدیهی ترین دلیل است که نه تنها انقلاب ما با مشخصات اسلامی-شیعی بلکه هر جریان حق طلبی در عالم به علی(ع) وحسینش(ع) اقتداکند.

این انباشت شیعه نیست!این معنای شیعه است:

متن آخرین دفاع خسرو گلسرخی(یک مارکسیست-لنینیست)

سخنم را با گفته ای از مولا حسین ، شهید بزرگ خلق های خاورمیانه ، آغاز می کنم

((ان الحیاة عقیدة و الجهاد ))

 

زندگی مولا حسین ، نمودار زندگی کنونی ماست که جان بر کف ، برای خلق های محرومین میهن خود ، در این دادگاه ، محاکمه می شویم . او در اقلیت بود و یزید ، بارگاه ، قشون ، حکومت و قدرت داشت . او ایستاد و شهید شد ، هر چند یزید گوشه ای از تاریخ را اشغال کرد . ولی آنچه که در تداوم تاریخ تکرار شد ، راه مولا حسین و پایداری او بود ، نه حکومت یزید . آنچه خلق ها تکرار کردند و می کنند ، راه مولا حسین است . بدین گونه است که در یک جامعه مارکسیستی ، اسلام حقیقی به عنوان یک روبنا ، قابل توجیه است و ما نیز چنین اسلامی را ، اسلام حسینی [ را ] ، و اسلام علی را تایید می کنیم .

آقای نوری زاد چگونه این مارکسیست آزاد مرد به قیام خودش آبروی حسینی می دهد،اما ما با آنهمه شهید,قیاممان،اقلیت واکثریتمان حسینی ویزیدی نباشند!!!

چه برسر افکارتان آمده!!!!چرا حرف گنجی را می زنید که توهم دشمن داریم؟

چگونه این کهن بوم وبر حسود وعنود نداشته باشد؟چگونه جلوه کنند تا بدانید که هستند!!!!

چند بار کتابخانه و رصد خانه ومسجد ومدرسه را از مغول تا بحال آتش بزنند تا بدانید که اگر بیشه را خالی زشیران ببینند به این نازدانه سرزمین رحم نمی کنند؟

اما دوستانی که فراموش کردیم!!!!

من هم موافقم آنهمه شهید را زود از یاد بردیم آنهمه جانبازو آزاده ودیگر ودیگر را زود از یاد بردیم

اما اگر غرض از دوستان کسانی جدیداست؟من دوستی نمی بینم!!!!

اگردیدید صدایمان کنید!!!

7.گفتید:چه شدیم جز یک کشور با استقلال سیاسی وهزاران مشکل!!!!!!!

بی ادبی به محضرتان نباشد این نامه مرا سخت یاد نامه دکتر سروش می اندازد!!از او هم انتظار نداشتم,حداقل به عنوان یک دشمن قوی برای مبارزه!!!از شما هم!!!

از ناآگاهترین افراد در حوزه مسائل سیاسی بپرسید می دانند گران ترین,پرهزینه ترین ومهم ترین نوع اسقلال,استقلال سیاسیست.

از این مستقل به وابسته های دیگر خواهی رسید اما عکس او ممکن نیست.

این دستاورد نه تنها در نوع خودش اینچنین بی اهمیت نیست که خونها برایش ریخته!

جوانها پرپر شده تا این بی اهمیت پیروزی به ارمغان آید!!!

در مورد پیشرفت شما را دعوت می کنم به دیدار از نزدیک از همین کشورهای همجوار,مقایسه کنید کدام پس از یک انقلاب تمام عیار,پس از هشت سال جنگ ویرانگر,پس از یک عمر تحریم,

آرامش وامنیت قدم زدن در یکی از خیابانهای یک شهر کوچک در ایران را دارد؟

اگر دارد چه ها ندارد؟

عینک بدبینی بردارید!!!!

این مردم اگر روزگارشان اینقدر که شما ودوستان جدیدتان(به زعم من)

می گویید سیاه وبدرنگ بود,روی هرچه جمهوری از ابتدا تا امروز را سفید نمی کردند!!!

همیشه از مردم عقب تریم!!!

سخن آخر...

این کشور از آنچه باید باشد فرسنگهافاصله گرفته,این برهمه پیداست

مردانش زنده اند,ریش سپیدانش داغ دیده اندوجوانانش مرید حق اند!!!

این قافله عمریست براه افتاده,اگر سواری پیاده مشو,اگر مرددی,بانور بیا!!!

خلاصه ,جانمانی!!!

اماای رهبری که تیرها را یک تنه به جان خریدی!!

هر کس به رنگی وبه مکری زخم می زند تورا!!!

آگاه باش که فرزندان حیدرو زهرا رستم وار تا آخرین قطره خون پای ولایت ایستاده اند.

افسران جنگ نرم ارتشت,وقت جانبازی استاد رزمشان مالک وعباس حیدر است!!

هنوز می رویم تا انتقام سیلی زهرا بگیریم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 6:25  توسط کوچه گرد  | 

هنوز تو تنهاترین لحظات٬زیر سنگین ترین حملات٬باتکراری ترین جملات ٬سر می کنی ومن.

تنهاترین زمانهامو با سرد ترین نگاها گره میزنم٬که شاید اندک تسکینی به دل مسکینم باشه اما..

میدونم که میگذره اوقات تلخی که تاالآن تلختر ازینشم گذشته واونی که همیشه باق مونده٬جریان عشق بوده وهست وخواهد بود.

میدونم که همیشه وقت بی کس سراغت میام اما...ایندفعه هم مثل هردفعه دست رد به سینم نزن.

دوستت دارم ٬بی بی عشق

داد فتوی عاشقان را سرشکستن واجب است               چوب محمل شاهد این شاهکارزینب است

                                                                                                         یا بنت امیرالمومنین

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 1:56  توسط کوچه گرد  | 

پس از مدتها با وجود مشغله ی زیاد ودلمردگی و بی حوصلگی تنها عاملی که باعث شد بار دیگر دراین فضای مجاز٬قدمی بزنم٬همانا احترام برای یک ترانه بود.سالها بود دیگر درآن حجم که باید ترانه نشنیده بودم.

وقتی می گویم ترانه یعنی ترانه!!!!یعنی صاف وساده!یعنی همین لحظه!یعنی من!یعنی مونس!ترانه یعنی صدای یک نسل!!!یعنی صدای مردگان وزندگان!فصل مشترک همه با همه!

همیشه خودم را درحصار ترانه هایی ناب مخفی کرده ام که مبادا به صاحت مقدس این هنر آسمانی با شنیدن این ناخالص کلمات بی هدف اهانتی شود اما...

ممنونم از مونا برزویی یا برزویه٬که بار دیگر گوش زد کرد که نسل ما شاعر دارد هر چند کم!!!

با اینکه دنیای من از دنیای ایشان شاید فرسنگها دور باشد اما٬به اندازه ی همین ترانه به هم نزدیکیم.

به خاطر ترانه ممنون!

تا مه راه و نپوشونده نگام کن!اگه رو قله سردت شد صدام کن!

با سلامی به خالق ترانه زندگیم٬یه آخر می رسم.

اسلام علیک یا بانوی خاکستری٬رهبر ایجاد٬تمتم حیات٬حضرت عشق٬بانوی سوخته!خاتون نیلوفری!

                                                      یا زهرا...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 18:16  توسط کوچه گرد  | 

 

از دست چشم های تو، بین دو راهی ام

محکوم تا همیشه ی خواهی نخواهی ام

 

یک چشم می فروشد و یک چشم می خرد

از دست چشم های تو، بین دوراهی ام

 

با شعله های نرگس تو، دود می شوم

مولود مرگ هستم و اسفند ماهی ام

 

طوفان رهین دولت خانه بدوشی است

هستی گرفته از پی بی سرپناهیم

 

تا طفل اشک آمد و بر دامنم نشست

مهتاب شد به دامن شب روسیاهی ام

 

در دادگاه عشق به شاهد نیاز نیست

ثابت شده بخاطر تو بی گناهی ام

 

از پای درس مکتب چشم تو آمدم

این پاره پاره دل، دل خونین گواهی ام

 

در خیمه نگاه تو آتش گرفته ام

من روضه خوان چشم توام!... قتلگاهی ام!

 

در موج اشک غرق شدم تا بجویمش

در حیرت از تلظّی آن بچه ماهی ام

 

در چشم من تمام زمین بارگاه تست

من هر کجا روم، بحضور تو راهی ام!!!...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 23:38  توسط کوچه گرد  | 

شعله آتشی ست – در دل آب
ساقی مهوشی ست – مست و خراب

بی قراری ست ، عشق تا به جنون
تکسواری ست آب تا به رکاب

آب از پرتوش به خود پیچید
دیگر این آینه ندارد تاب

آن چنان بود کآسمان می گفت:
روز ، مهمان آب شد مهتاب

مگر آنجا چه دیده کاینسان عشق
عکس او را گرفته در دل قاب!
+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 23:36  توسط کوچه گرد  | 

بعضیا وقتها فکر می کنم٬کسی که حوصله وبلاگ نویسی داره هنوز به ته خط نرسیده.

هنوز جا داره تا دلتنگی٬هنوز مسافتی مونده تا غریبی اما...

باران بارید وبارید...

پشت پلکهای من سدی از آب٬از مروارید

باران با من گریست وخندید و دوید

آنقدر آمد تا پیراهن صبرم درید

آغوش کشیدم برایش به سادگیم خندید

گام برداشتم بسویش از کنارم خزید

ناگاه صدایی از دور دست به گوشم رسید

صدایی که مرا سوی خودش می کشید

مرگ بود٬برای دلبری که قلبم برایش می طپید

من اورا دیدیدم او مرا ندید

هم چیز به این سادگی به پایانش رسید...

یادم رفته بود زنده ام...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 1:19  توسط کوچه گرد  | 

نه پيدا؟نه پنهان

نه آزادي؟نه زندان

نه غمناک؟نه شادان

نه سرخوش؟نه گريان

نه عاقل؟نه حيران

نه آرام؟نه پريشان

نه درمانده؟نه درمان

نه مشکل؟نه آسان

نمي دانم چه حالي دارد اين دل؟

نه مانده؟نه گريزان

بي غرض درد بديست تنهايي.

کاش هيچ وقت غربت نبود.

کاش آنانکه روزي بودند٬بودنشان برپا بود.

کاش هيچ کس طعم تلخ زندان را٬يا همنشيني با رندان را٬يا هم پيالگي با دزدان را نمي چشيد.

کاش جاي اينهمه تلاش براي زودتر نبودن اندکي فکر ماندن بود.

وکاش هميشه اين صداي دعوت ساده در گوشمان مي ماند:

تازه سر شبه٬کجا مي خواي بري؟

کاش هميشه دعوت مارا٬جواب آري خيل مهمان بود.

دلم مثل ابرهاي کبود پاييزي پر از کاش و اي کاشهاييست که شايد اگر غربت نبود.

 اينهمه کاش و اي کاش نبود...                                                                                        

           حيدر کرار نيم٬خانه نشينم ولي       جان به فداي جگر سوخته ات يا علي



 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 16:54  توسط کوچه گرد  | 

شعر زمان ما درحجم ناقصي ازاراجيف معلق مانده است وروح غزل در تابوت زمان صورت مي خراشد وافسوس كه هيچ مردي دراين ميدان نيست
شعر غريبانه پيش ميرود ونگاه بي تفاوت هزاران نسل را درپي هم ميبيند.خاكستربه باد ميدهد وچونان ستارگان قديم مشرقي هر هزارسال  يكبار طلوع ميكند،شعر مهجور وغريب است واين زخم را مرهمي نيست...شعر هم چون ادبيات علي(ع)به فراموشي وغربت رسيده است
علي تنهاست،شعرهم تنهاست...

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 21:6  توسط کوچه گرد  | 

 

FreeCod Fall Hafez

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان